Monday, October 15, 2012



فاصله تنها يك حرف ساده بود

از قول من به باران بي امان بگو


دل اگر دل باشد آب از آسياب علاقه اش نمي افتد



زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او 
و جز با او نمی خواهی
...من گمانم زندگی باید همین باشد


 من تا حالا8 بار رفتم پاریس ...و قتی دلم می گیره یا دلتنگم دوست دارم برم اونجا یه حس منومی بره اونجا!...پارک انتهای خیابون شانز جلوی آبخوریها می دونی کجا رو می گم. یا برم گورستان پق لاشز ...الان همش تو همون فضا هستم. آخرین بار قرار بود داییم رو ببینم که ندیدمش...برگها رو زمین ریخته بود یادمه خیلی همه چی حجم داشت سنگین بود! اصلا شبیه زمانی نبود که با مامان پری اونجا بودم! خیلی فرق داشت! الان همه خوابن. ساعت 7! خواهر نازم خسته بود
دانی هم مریض شده! فضا همون طوری سنگینه! همه چی عجیبه  

 ...در زمانی که وفا قصه برف به تابستان است به چه کس باید گفت با تو انسانم و خوشبخت ترین