Tomorrow is Masha's B-Day...is it nice as a gift to her in a white frame?
Thursday, December 16, 2010
یک تصمیم بزرگ
فکر نمی کردم تا این عکسها رو وارد کرده باشم...! عجب روزگار خوشی بود...می خوام دوباره یک وب دیگه بسازم...می شه سومی! می خوام که فقط توش بنویسم...مثل دفتر خاطراتی که داشتم...و وقتی بابا برای همیشه رفت دیگه ننوشتم و گفتم دیگه نمی نویسم چون چه فایده داره چون نمی تونم بخونمش با وجود یه داغ حتی بعد 9 سال...وای 9 سال گذشت! به هر حال هنوزم نمی دونم اینجا جای نوشتنه یا نه...فقط اینکه الان خیلی سخته یعنی خیلی سخته وقتی همه چی غیر عادیه...عادی بخوای باشی...یا بهتر بگم وانمود کنی ! امروز به یکی از دوستام گفتم که با هم حرف بزنیم...خیلی می خواست که اینطور بشه اما بعد یادش رفت! بعد به یکی دیگه زنگ زدم اما اون موقع نبود...نه اینکه ناراحت بودم...می خواستم حرف بزنم...نه تایید نه تکذیب...از وضع عجیبی که دارم! به هر حال خوب شد که حرف نزدم...چون فهمیدم باید بنویسم...شاید اینجا نه...اما باید بنویسم... بعد 9 سال دوباره بنویسم...یه کم عجیبه برام...هنوز با خودم رو راست نیستم...نمی دونم کیا این وب رو دنبال می کنن...این یه حس نا امنی بهم میده...آره باید یه جا دیگه بنویسم
Sunday, May 9, 2010
Subscribe to:
Posts (Atom)




